پرانتز

نوشته های یک مهندسِ به ظاهر شاعر


جابجایی کامل

دوستان من کلن از این وبلاگ نقل مکان کردم به پرانتز در ورد پرس

http://paruntez.wordpress.com/

اگر من را لینک کردید یا در گودر دنبال میکنید لطفا آدرس را به آدرس فوق تغییر دهید. ممنون میشوم. در ضمن مطلب جدید را فقط در ورد پرس قرار دادم و خواهم داد.

۱۳۸۸/۱٢/۱٦  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

جا پارک

امروز صبح رفته بودم میدون ونک، گزارش عمل بینی همسرم رو بگیرم واسه اینکه پولشو از بیمه بگیرم. صبح اول وقت رفتم که بتونم جای پارک پیدا کنم که خوشبختانه موفق هم شدم. گزارش رو که  گرفتم اومدم بیرون سوار ماشینم بشم برم. تو این مدتی که من تو کلینیک بودم کلی ماشین اومده بود تو خیابون پارک کرده بود و دیگه جای سوزن انداختن نبود. چندتا ماشین هم هی عقب و جلو میکردن بلکه جای پارک گیر بیارن. تو این حین یه خانوم میانسالی که دنبال جا پارک میگشت چشمش به من افتاد که معلوم بود کارم تموم شده  و سوئیچ ماشین هم دستمه و میخوام برم.  راه افتاد آروم آروم دنبال من با ماشینش اومد. من که فهمیدم طرف متوجه شده من میخوام برم و واسه همین دنبالم میاد که جا پارکمو بگیره تندتر حرکت کردم که خیلی هم معطل نشه. پیش خودم فکر کردم چقدر آدم زرنگ و باهوشیه، در حین جا پارک پیدا کردن حواسش به عابرها هم هست که کی میخواد سوار شه بره. یه جورایی یه حس تله پاتی بینمون برقرار شد که یعنی هم من میدونم اون چی میخواد هم اون میدونه من دارم چیکار میکنم. همونجوری که میرفتم اون هم دنبالم میومد. سه قدم مونده بود که من به ماشینم برسم.... دیدم وایستاده و داره سر وته میکنه. دلم میخواست بهش بگم " رسیدیم دیگه! این ماشینمه. من دارم میرم. درست فکر کرده بودی. بیا پارک کن" ولی دیدم سخت مشغول سر وته کردن ماشینه. خانومها رو هم که دیدین موقع سر و ته کردن ماشین همچین حول برشون میداره که انگار قیامت شده دارن به نامه اعمالشون رسیدگی میکنن. موقعی که سر وته کردنش تموم شد، من ماشینمو از پارک در آورده بودم. یه نفر دیگه که تازه از راه رسیده بود اومد و براحتی پارک کرد. خانومه همچنان نم نم رانندگی میکرد که جای پارک پیدا کنه ولی موفق نمیشد. من رفتم دور میدون ونک دور زدم و تو راه برگشتن دوباره داخل کوچه رو نگاه کردم. خانومه همچنان داشت دنبال جای پارک میگشت. درست جائیکه من ماشینمو پارک کرده بودم.

پیش خودم فکر کردم زندگی هم همینطوریه. گاهی ما میدونیم چه هدفی داریم. ابزارش رو هم داریم. راهش رو هم بلدیم. ولی فقط صبر نداریم. شاید تا موفقیت ذره ای فاصله نداشته باشیم، ولی چون صبرمون تموم میشه بر میگردیم و به همه اون چیزهایی که داشتیم میرسیدیم پشت میکنیم و از دستشون میدیم.

بنظر من بعد از ایمان به راهی که میریم... صبر مهمترین عامله.

۱۳۸۸/۱٢/۱٢  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

ایران... سرزمین بلندیها!

وقتی باید ریشت بلند باشه، آستینت بلند باشه، مانتوت بلند باشه،شلوارت بلند باشه، مقنعه ات بلند باشه. وقتی صف شیر و نون و بنزین و اتوبوس و ... بلنده. وقتی صدای اذان و قرآن همه جا بلنده. وقتی زیر سر همه شوهرها بلند شده. وقتی داد مردم از سختیها بلند شده. وقتی مدت زمان گرفتن ویزا اینقدر بلنده. وقتی ساعت کاری اینقدر بلنده. وقتی هم صدای رئیس هم ارباب رجوع سرت بلنده. وقتی مدت زمان بالا اومدن اینترنت اینقدر بلنده. وقت لیست سایتهای فیلتر شده اینقدر.... وقتی صدای موتور و جلوبندی ماشینها اینقدر... وقتی پروسه کار پیدا کردن اینقدر.... وقتی فاصله زمانی عقد قرارداد با دریافت اولین حقوق اینقدر...

وقتی با اینهمه بلندی که اطراف پایتخت هست، چهارمین برج بلند دنیا رو توش میسازن. وقتی هواپیماها فقط بلند میشن (دیگه نمیشینن چون سقوط میکنن). وقتی یه دقیقه از ماشین پیاده میشی ضبطت رو بلند میکنن. وقتی سوار اتوبوس میشی کیف پولتو بلند میکنن. وقتی هرچی سریال بیخودتر باشه بلندتره. وقتی تو سیاست خارجی کم میاریم موشکهامون بلند میشن. وقتی قد پدر مادرها از بچه هاشون بلندتره (سوء تغذیه). وقتی بزرگترین آرزوی مردمش وام با اقساط بلنده. وقتی نسل جوونش تو بچگی بجز بالابلندی تفریح دیگه ای نداشتن. وقتی همش تو تلویزیون مردم دارند بلند بلند گریه میکنن. وقتی بزرگترین دغدغه دولتمردان پس گرفتن بلندیهای جولانه(از اس*را*ئیل). وقتی سر زبون همه سیاستمداراش "برنامه های بلند مدت"ه (بدون اینکه بفهمن یعنی چی). وقتی مستاجرها باید هر سال از خونه ای که هستند بلند بشن. چرا اسم ایران رو نذاریم سرزمین بلندیها؟

 

۱۳۸۸/۱٢/۱۱  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

راه خودت رو برو

من به راهی که میرم ایمان دارم.

۱۳۸۸/۱٢/٩  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

سفید نمایی

از اونجایی که میگن هرچیزی که راجع به وضع زندگی مردم تو ایران گفته میشه سیاه نماییه و مردم ایران خودشون هم نمیدونن تو چه ناز و نعمت و صد البته عزتی دارن زندگی میکنن، من هم به این فکر افتادم که دست از سیاه نمایی برداشته و یکم سفید نمایی کنم و چیزهای خوبی که تو ایران وجود داره رو بگم. به همین خاطر ماجرای یک روز کامل از زندگیمو از شروع تا پایان می نویسم. باشد که این انرژی منفی پخش شده توسط اجانب به خودشان برگردد و افکار عمومی قدر زندگی در ایران را بدانند.

صبح ساعت شش با صدای زیبای گنجشکها و پرندگان از خواب بیدار شدم، اصلن هم صدای دستگاه جوشکاری ساختمان بغلی که دارن اسکلتشو میزنن بیدارم نکرد، تا صبح هم کسی تیرآهن خالی نمیکرد. لباسهامو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون. خواستم برم ماشینمو بردارم، گفتم چه کاریه خوب! حالا که بی آر تی(اتوبوس شهری) هست چرا خودم ماشین ببرم؟ و بیخیال ماشین شدم، اصلن هم به این فکر نیفتادم که کارت سوختم شارژش تموم شده و ماشین بنزین نداره. به محض اینکه رسیدم تو ایستگاه، اتوبوس اومد و سوار شدم، اصلن هم دو ساعت منتظر نشدم. تو اتوبوس مثل یه جنتلمن رو صندلی نشستم و اصلن سرپا واینستادم، چه برسه به اینکه سرم لای در اتوبوس گیرکنه! سریع و به موقع رسیدم سر کار و اصلن تو ترافیک گیر نکردم، خداییشو بگم کسی هم تو اتوبوس دعوا نکرد که چرا هل میدم، آخه من نشسته بودم!! وقتی هم رسیدم سر کار دربون ادارمون بلند شد و با احترام به من سلام کرد و خوش آمد گفت، اصلن هم به لپ تاپ و آستین کوتاهم گیر نداد. وقتی رسیدم تو دفترم همه چی از قبل مرتب بود و اصلن سردرگم نبودم که چیکار باید بکنم. رئیسم که خیلی هم آدم باهوشیه و اصلن  هم حز*ب ال*لهی نیست (تو رو خدا ببین واسه الله هم باید ستاره بزنیم، حالا فردا هم میگن که این ستاره هاتونو از خارج براتون میفرستادن) کاملن به اوضاع مسلط بود و صبح اول وقت اومده بود سرکار و اصلن هم خارج از موضوع کار نمیکرد. سر کار ما محیط آرام و ساکتیه واسه تحقیقات که اصلن هر روز توش سوراخکاری و داکت کشی ندارن. قبل از هر کاری رفتم سراغ اینترنت که ایمیل هام رو چک کنم. اینترنت که مثل همیشه پرسرعت بود و اصلن هم قطع نمیشد واسه همین رفتم تو جی.میل، کی میگه جی.میل بسته است؟ کاملن باز بود، اصلن هم از فیلترشکن استفاده نکردم. فکر کن به این راحتی رفتم تو جی.میل و اصلن بدبختی نکشیدم که دیدم کلی میل جدید دارم هیچکدومشون هم هرزنامه نبود. همه ایمیلها رو خودم و حتی یکیشون هم "مارک از رد" نکردم. هرچی دنبال یه سایت فیل*تر شده گشتم که باهاش این فیل*تر ش**کن جدیدمو آزمایش کنم، چیزی پیدا نکردم. دوباره برگشتم پشت میزم که کار کنم، اصلن هم نرفتم "نیروی انسانی" که اشتباهات حقوق ماه پیشم رو درست کنم. قراره پروژه رو بدون حتی یک روز تاخیر تحویل بدیم، چون مهلتش سر رسیده و ما هم اصلن تو فاز امکانسنجی گیر نکرده بودیم. خلاصه پروژه رو تمام و کمال تحویل دادیم و اصلن هم سمبل نکردیم تا اینکه بعد از ظهر شد و باید می رفتم خونه، اصلن هم تا شب واسه اضافه کاری واینستادم. برگشتنی گفتم چرا با اتوبوس برم؟ این راننده تاکسی ها هم باید روزیشون در بیاد دیگه، بیچاره ها گناه دارن، واسه همین رفتم که تاکسی سوار شم، طبق معمول اصلن هم ایستگاه اتوبوس مثل مراسم تشییع جنازه نبود که من به این فکر افتادم. اولین تاکسی که اومد سوار شدم ( بدون هیچ انتظاری) خیلی ماشین تمیز و جاداری بود اصلن هم پراید مدل 75 نبود. آخر خط از تاکسی پیاده شدم و با راننده تاکسی خداحافظی کردم، اصلن هم سر کرایه دعوا نکردم. سر راه رفتم میوه بخرم که دیدم اِه چه خوب! میوه اصلن گرون نشده، چند کیلویی میوه خریدم و راه افتادم، اصلن هم بیخیال میوه نشدم. رفتم قصابی یه چند کیلو گوشت گوسفند خریدم، قصابه هم اصلن استخون و چربی بهم ننداخت، پولش رو هم کامل دادم و اصلن نذاشتم بنویسه به حساب. در خونه رو باز کردم و اومدم تو، اصلن هم قبض آب و برق و گاز و تلفن و .... نیومده بود. خیلی خوشحال و با انرژی پله ها رو اومدم بالا و اصلن هم صاحبخونه رو تو راهرو ندیدم. تازه اگه میدیدم هم اون اصلن از آدمهایی نبود که بخواد بذاره رو پول خونه. خلاصه رفتم تو آپارتمانمون و همسرم رو دیدم که اون هم مثل من شاد و شنگول اومده بود خونه ، اصلن هم اعصابش از شرایط زندگی بهم نریخته بود. خلاصه لباسهای اداری رو که اصلن دود و گرد و خاک روشون ننشسته بود رو در آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم، اصلن هم قبلش ظرفهای شام دیشب رو نشستم. خواستم ماهواره نگاه کنم که پیش خودم گفتم "دوباره اینها میخوان سیاه نمایی بکنن و سرِ ما رو از راه بدر کنن" و زدم تلویزیون خودمون، اصلن هم ماهواره نویز نداشت. تلویزیون ایران هم که پر برنامه های شاد و متنوع، اصلن هم خبری از سخنرانی و درس اخلاق و اخبار و آخ..د و ... نبود. شام هم که مثل هر شب همسرم از روی اینترنت یه غذای جدید اسپانیایی درست کرده بود و اصلن هم اسپشیال کی نخوردیم، چه برسه به اینکه گشنه بخوابیم. قبل خواب هم با همسرم از برنامه هامون واسه آینده صحبت کردیم و اصلن هم از قرض و غوله و بدبختی نگفتیم. بقیش هم که اصلن به شما مربوط نیست.

پی نوشت: یکی از اصول نوشتن اینه که از یه لغت زیاد استفاده نکنی که بری رو اعصاب خواننده. ولی من عمدا اینجا از "اصلن" زیاد استفاده کردم که برم رو اعصاب خواننده تا اون هم فضا رو درک کنه و بفهمه که چقدر همه چی اینجا رو اعصابه.

۱۳۸۸/۱٢/٥  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

مردهای بیچاره، چه چیزا که نمیخوان این زنها

چند روز پیش یه نفر از جستجوی گوگل وارد وبلاگم شده. می دونید چی جستجو کرده بوده؟؟ عین عبارت:

" چرا مردها بعد از عروسی گل نمی خرند؟ "

چون من تو مطلب چراهای ذهن من این جمله رو نوشته بودم، گوگل هم آدرس وبلاگ من رو گزینه اول داده بود. هر روز دارم به اون شخص فکر می کنم (شاید الان هم داره اینجا رو می خونه) واقعا چجور آدمیه؟ چرا این سوال رو از گوگل پرسیده؟ مرده یا زنه ؟ پیره یا جوونه؟ متاهله یا مجرده؟ رشته اش فنیه یا انسانیه؟ تحصیلکرده است یا نه؟ چه مدرکی داره؟ دردناکترین لحظه اش اونجاست که فکر کنی زنیه که حالا بعد از ازدواج شوهرش دیگه بهش محبت نمیکنه و کسی رو نداشته باهاش درددل کنه و این موضوع اینقدر عذابش داده که برای یافتن جواب دست به دامن گوگل شده. اما دردناکتر از همه اینه که حتی علامت سوال رو هم تو گوگل تایپ کرده !!!! این یعنی عمیقا به جواب سوال احتیاج داشته. من خیلی ناراحت شدم از اینکه این دوستمون تو وبلاگ من جوابی برای سئوالش پیدا نکرده. اما چون فکر کردم ممکنه دوباره برگرده یا دوباره این سئوال رو از گوگل بپرسه سعی کردم کمکش کنم.

ما تو دانشگاه یه کلاسی داشتیم که استادش یه جلسه تکنیکهای جستجو در اینترنت رو یادمون میداد. نکته مهم جستجو در اینترنت کلید واژه است. شما کلیدواژه مناسب پیدا کنی گوگل خودش همه رو راست و ریست میکنه. حالا من کلید واژه هایی که به درد این دوستمون می خوره رو می ذارم.(اینها رو تو گوگل بزنی بهتره)

 گوگل راستشو بگو تو ماشینی یا انسان؟  

گوگل چجوری باهات جستجو کنم؟

"‌ ؟ "

گوگل جان اگه دیگه خسته شدی بگو؟

گوگل من نوکرتم باز هم بگرد ببین چیزی هست؟

گوگل!!!! (وقتی عصبانی میشی)

گوگولی مگولیه من ! (وقتی میخوای گوگل رو خر کنی)

پس چرا خفه خون گرفتی؟ (وقتی چیزی پیدا نمیکنه)

ای بی ادب ! (.....)

گوگل جان فکر کن واسه خواهر خودت داری جستجو میکنی.

گوگل جان ناراحت که نشدی با یاهو جستجو کردم؟

گوگل "وب" میدی؟ (چت حرفه ای)

گوگل با من دوست میشی؟

بخدا من همش پیش دوستام از تو تعریف می کنم هوای منو داشته باش دیگه!

گوگل از جی.میل خبر نداری؟ چند وقتیه نیست

ای شیطون! تو از کجا فهمیدی؟ ( وقتی میگه " آیا منظور شما این است")

خدا شانس بده!!! (I'm feeling lucky)

گوگل جان میخوام ببندمت، با من کاری نداری؟

آیا مردی هست که گل بخره ؟

آیا اصلن مردها گل میخرن؟

مردی که بعد عروسی گل خرید ( گوگل نیوز)

مرد من با یه زن دیگه (گوگل ایمیج)

من چیم کمتر از اون کثا..ه؟

نحوه جادو کردن شوهر

نحوه ابطال طلسم

قیمت گل مگه چنده؟

آشنایی با هورمونهای مردها

نحوه ادب کردن شوهر

نحوه پر کردن فرم طلاق

نحوه گرفتن مهریه ( گام به گام)

اجاره منزل به زن تنها

شوهریابی

بهترین رستورانها برای قرار اول

جدیدترین طرح لباس عروس برای ازدواج دوم

رزرو هتل (ماه عسل)

چرا مردها پس از ازدواج گل نمی خرند؟

گوگل راستشو بگو ....

آخه خواهر من گل کیلو چنده؟ همین که شوهر گیرت اومده برو کلاتو بنداز هوا!!!

۱۳۸۸/۱٢/۳  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

غرور آفرین

بد نیست یه وقتهایی آدم لیست تهیه کنه، حالا لیست هرچی میخواد باشه. بنظر من لیست تهیه کردن یعنی مرور تمام زندگی...

امروز لیست چیزهایی که میشه باهاشون پز داد ( از نظر من) رو نوشتم. شاید بعضی هاش چیپ باشه ولی خوب هست دیگه. اینها بنظر من چیزهایی هستن که آدم میتونه بهشون افتخار کنه....

1-     نمره تافل 95

2-     گرفتن پذیرش از معتبرترین دانشگاه آمریکا

3-     شرکت در مسابقات المپیک ( صد البته بصورت تماشاچی)

4-     سفر به قطب جنوب

5-     رفتن به اونور شیشه (تو فرودگاه وقتی با کل فامیل منتظری یکی از خارج بیاد)

6-     ساعت سه موتوره

7-     فتح قله کی دو

8-     داشتن پدری که تو ستاد انتخ*اباتی میرحس*ین بوده. (پ.ن 1)

9-     آنتن دادن موبایل تو راهپ*یمایی سبزها

10- گرفتن کانال بی*بی*سی وقتی دیگران نویز دارند.

11- داشتن مطلب وبلاگ با بیش از 200 تا نظر (پ.ن 2)

12- توانایی باز کردن جیمیل در یوم الله ها.

13- برنده شدن نوبل

14- داشتن 5 تا ژورنال و 12 تا کنفرانس بعد از فوق.

15- وقتی اسمتو داری تو نوار جستجوی گوگل تایپ میکنی خودش حدس بزنه تا آخر

16- دیدن لاست قبل از همه

17- پیچیدن بوی ادکلن تو محیطی که وارد میشی

18- امضای قشنگ

19- داشتن دوستان زیاد

20- دست پخت خوب (خود یا همسر)

21- دست فرمون خوب

22- سنگ صبور بودن

23- صدای خوب

24- داشتن مادری که استاد دانشگاه باشه

25- داشتن محل کار شیک

26- سفر به فضا (البته نه با قرص)

27- زنگ موبایل منحصر به فرد

28- خانه ویلایی زیبا

29- پیشنهاد کار از 5 تا شرکت معتبر

30- .......

بعضی وقتها آدمها از فخر فروختن به دیگران لذت می برن، خیلی شده کسی رو ببینیم که با ماشینش یا خونش یا مدرک تحصیلیش و یا چیزهای دیگه به دیگران پز میده و اینکار حس خوبی بهش میده. بسته به نوع آدم ها و اینکه چه چیزهایی براشون آرزو (یا بهتر بگیم عقده) بوده این حس خودشو نشون می ده. مثلا آدمی که پز ماشینشو میده، یعنی رو این موضوع حساسه و اگه از من بپرسین می گم وقتی بچه بوده خیلی دوست داشته پشت فرمون بشینه ولی باباش اینها عمرن نمیذاشتن دست به سوئیچ بزنه و حالا که ماشین دار شده داره عقدش رو خالی میکنه. خیلی ها هستند که ماشین 70 میلیونی دارن ولی سال دوازده ماه یه آب بهش نمیزنن، چون اصلن این چیزها براشون مهم نیست، ولی یکی دیگه پیکان مدل 51 داره و روزی صدبار دستمال میکشدش و کلی باهاش پز میده. مثلا خود من، از پنجم ابتدایی رانندگی کردم و هر وقت اراده کردم یه ماشینی بوده که سوارش بشم واسه همین الان اصلا برام فرقی نداره پراید داشته باشم یا سانتافه، تمیز باشه یا کثیف و ... اما ریموت دزدگیر ماشین بدجوری بهم حس خوبی میده، شاید چون اون ماشینهایی که از 12 سالگی سوار می شدم هیچکدوم دزدگیر نداشتن، واسه همین الان فکر میکنم ریموت ماشین یه جور کلاس آدمها رو تعیین میکنه و هر کسی رو میبینم اول نگاه می کنم به ریموت ماشینش ببینم چه شکلیه. بعضی از این المانهای پز ممکنه در نظر دیگران چیپ باشند و اینجاست که تفاوت آدم با کلاس و بی کلاس معلوم میشه. ولی به یه چیزی معتقدم و اون اینکه حتی با کلاس ترین آدمها هم ممکنه به بی ارزش ترین چیزها پز بدهند. اصلا بنظر من هنر یک نفر اینه که از بی ارزش ترین چیزها، ارزش بسازه و به اون داشته های کم خودش افتخار کنه و بهشون بنازه، اینجاست که یک نفر اعتماد به نفس پیدا میکنه. تو هرچی المانهای پز بیشتری داشته باشی اعتماد به نفس بیشتری داری. و هرچی اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی بیشتر پیشرفت میکنی و به المانهای بیشتری دست پیدا می کنی. پس نتیجه میگیریم که هرچی عقده ای تر باشی بیشتر پیشرفت می کنی. مثلا خود من اگه عقده ماشین داشتم، هیچوقت به این پرایدم قانع نبودم و حتما تا حالا یه ماشین شیک آخرین مدل خریده بودم، ولی بجاش اینقدر حواسم به دزدگیر ماشینم هست که عین ساعت کار میکنه. اینکه میگم هرچی عقده ای تر باشی بیشتر پیشرفت میکنی یه حقیقته و اصلن طنز نیست. یه جور دیگه هم میشه به قضیه نگاه کرد و اون موقعی هست که زندگی داره از همه طرف بهت فشار میاره، وقتی می بینی هیچی سرجاش نیست و خیلی چیزها رو اعصابتن و رو مخت راه میرن و .... این یعنی پیشرفت، یعنی داره بوی موفقیت میاد، چون تو داری عقده ای میشی. حالا پاشو برو عقده هات ( اون چیزهایی که فکر میکنی میشه بهشون پز داد) رو روی کاغذ بنویس، هرچی بیشتر باشن (عقده ای تر) بیشتر پیشرفت میکنی و برعکس. اینها همون آرزوهات هستند.

پ.ن 1: تا چند وقت دیگه باید وسط همه کلمه ها * بذاریم. مملکته داریم!!

پ.ن 2: یه جا دیدم طرف تو وبلاگش نوشته بود " خیلی دلم هوای بارون کرده" فقط همین نیم خط، 168 تا نظر داده بودن، خدا میدونه چندتا تو گودر لایک زدن براش، اونوقت ما اینجا دست میبریم تو مخفی ترین لایه های شخصیت مخاطب!!!!  دریغ از یکی. چمی دونم شاید " دلم هوای بارون کرده" یه کده و معنی خاصی داره!     

۱۳۸۸/۱٢/۱  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

وایستا دنیا! وایستا دنیا! من می خوام پیاده شم....

۱۳۸۸/۱٠/۳٠  توسط شکیب  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

طنز(۱٢)
درباره من(۱۱)
سیاسی(٧)
اقتصادی(٤)
آرایشی بهداشتی(۳)
خس و خاشاک(٢)
درباره من(۱)
آرایشی بهداشتی(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0

Blog Skin